بهار سال ۸۲ بود،طی یک قول،قرار گذاشته بودیم که به شهرهای وجاهایی که تا حال نرفته بودیم بریم؛عید آن سال هم تصمیم گرفتیم بریم کرمان... تدارک سفر داده شد و با ماشین رهسپار شدیم. تا جایی که یادمه هوای سردی بود  چون یادمه که با ماشین رفتیم و عصر  نزدیکی های کرمان طوفان سختی شد و بعد بارون خیلی شدیدی گرفت که ما متعجب شده بودیم ؛خلاصه ما فکر کردیم چه خوب شد که بارون اومد وهوا لطیف خواهد شد ولی مگه این بارون تموم می شد! سه شب پیاپی ادامه داشت ،البته روزها هوا خوب می شد ولی دوباره شبها رگبار و رعد وبرق بود که از زمین وآسمون می آمد...

یک روز مانده بود به برگشتنمان، هوا عالی بود و ما خوشحال از رفتن به ارگ بم!

چه جاده ای.کسانی که مسیر کرمان- بم رو با ماشین رفتن می دونن الان من چی می گم. راه زیاد طولانی نبود ولی به دلیل بیابانی بودن خسته کننده و طولانی به نظر می رسید ،دیدن نخلستانهای سرسبز  از دور چنان خوشایند بود که تمام خستگی رو از تن دور می کرد... یادم نمی ره شهر بسیار زیبایی بود - از اون چه فکر می کردم زیباتر - رفتیم بسوی ارگ، وارد  که شدیم یک اتاق بود که بروشور و صنایع دستی و عکس و اینها می فروخت ، در تمام مسیری که در شهر قدیمی قدم می زدم خودمو بجای مردمان قدیم می گذاشتم و با حس اونها راه می رفتم... چه فضاهای گرم و دوست داشتنیی ! ارگ رو بالا رفتیم ، از بالای بارو تمام شهر دیده می شد، همه جا سبز و خرم بود ، مدتی طولانی آنجا بودیم و من بسیار خوشحال بودم از اینکه  همچین بنا واثری به این خوبی ترمیم و بازسازی شده...

سرتان را درد نیاورم ، ما برگشتیم با کلی عکس وخاطره خوب از بم، بی آنکه بدانیم که دیگر او را نخواهیم دید! وقتی به این ماجرا فکر می کنم،احساس می کنم او ما رو خیلی دوست داشته که تونستیم از بین اون همه شهر و مکان که ندیده بودیم ، اون سال کرمان رو برای رفتن انتخاب کنیم و برای آخرین بار بم و نخلستانها و ارگ زیباش رو را نظاره و از اون کوچه های کاه گلی و تودرتو عبور کنیم.

در آستانه چهارمین سالگرد زلزله بم،یادمون نره که هنوز اونها به کمک ما احتیاج دارن.

خوشحالم که این موج مکزیکی گریبان منو هم گرفت