زمان :حدود ساعت ۱۰ صبح روز جمعه  ۳ فروردین ۱۳۸۶
مقصد: پارک ملی سرخه حصار
وارد اتوبان بابایی شدیم تا از جاده دماوند بریم اسبدوانی و بعد هم سرخه حصار . از همون اول هم دوربینو تو دستم گرفتم که غیر منتظره عکس بگیرم. تقریبا آخرای بابایی از خروجی رد شدیم که این امر باعث شد که اتوبان رو تا ته بریم و  تابلوی زرد کثیف و بزرگ " پارک ملی خجیر، ورود بدون مجوز ... ممنوع" اولین چیزی بود که باعث شد از سرعتمان کم بشه . نگاهمون به کمی دورتر کشیده شد ،به سردر حجیمی که روی آن یک همچین چیزی نوشته شده بود : پارک ملی خجیر ، نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران ( متاسفانه  مات و مبهوت بودم  و وجود اون سرباز هم باعث شد نتونم عکس بگیرم). به فکرم زد که خودمان را بزنیم به آن راه و بریم تو که با این ایده مخالفت شد ! بنابراین از همان سربازه پرسیدیم سرخه حصار چه جوری باید بریم . که گفت دور بزنید خروجی دوم رو برید ،ما هم راهمان را کشیدیم رفتیم. راستش دفعه آخر که رفته بودیم خجیر همچین چیزی نبود ، اگه حافظم درست یاری کنه یک نگهبانی محدود مختصری بود که مجوز را نشان می دادی و می رفتی تو - اگر اشتباه می کنم که متذکر شوید  - خلاصه در اون جاده خطرناک دماوند رفتیم  و مدام تابلوهای زرد سازمان حفاظت محیط زیست در سمت چپ جاده به چشم می خورد که اینجا پارچین و خجیر است و شکار ممنوع است و در جای دیگه ای نوشته بود که اینجا منطقه نظامی است.
بالاخره رسیدیم به کعبه موعود و عملیات شکار سوژه از اینجا شروع شد . اول اینکه به این نکته اساسی پی بردم که چقدر این دستگاهها اگر بخواهند سریع کار می کنن . می پرسی چرا ؟ زیرا اگر بگی یک قطره از آثار جنگل بری و غیره مونده  بود ، نمونده بود و چنان سریع بتن ریزی و دیوارکشی کرده بودن که رهگذر معمولی که چه عرض کنم منو هم به شک انداخته بود که واقعا اینجا همون جاست یا اینها قدیمین ؛ که دید کارشناسانه تایید نمودند که اینها جدیده و هنوز بعضیهاش خشک نشدن.

ورودی پارک ملی سرخه حصار  

 


از ورودی و از نگهبانی و محل استقرار مامورها ( نیروی نظامی) گذشتیم ( این راه جلوی مامورا اونقدر تنگ بود که ماشین نحیف ما هم به زور رد شد چه برسه به ماشین حمل مصالح.البته فکر کنم مصالح از در دیگه وارد شده باشند) و  رسیدیم به میدانی که اداره بسیار محترم محیط زیست با آن سازه  کاملا  منطبقش با ضوابط پارک ملی خودنمایی می کرد. پس راه را بسوی جاده پیش رویمان پیش گرفتیم .............. که به ناگاه چشممان به جمال برو بچه های شهرک زیتون فروش و دم و دستگاهشان روشن شد ، منم با کمال شهامت و جسارت سرم را از پنجره بیرون کردم و تق و تق عکس گرفتم .

به راهمون ادامه دادیم تا به ساخت و سازهای ناهمگون و مناظر زشت و آشفته ساخت و سازها رسیدیم .

 

  ویلا در سرخه حصار              

از این لحظه بود که کنترل اعصاب و روان امری بس مشکل می نمود. سقفهای شیروانی با رنگهای  تند و زننده ، منبعهای آب ، خاکبرداریها و راههایی که برای دسترسی کشیده شده بودند ، همه و همه همچون خاری بود که در هر سکانس بر دیدگانمان فرو میرفت. 

            

                            

 

ادامه دارد...